حكيم زجاجى
1021
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خبر يافت دشمن ز بهرام شاه * وز آن كشتن و بستن و بند و چاه رسولان فرستاد و ز او عذر خواست * كه اين فتنه دستور شه كرد راست مرا گفت دستور گمراه كرد * كه ما را چنين دشمن شاه كرد به دوزخ شد امروز دستور تو * نيفزود از شمع دل نور تو سزا يافت و آن را سزاوار بود * مقامش نبد تخت ، بر دار بود سيه مار كاو را شود روز تنگ * ز سوراخ گردان شود سوى سنگ من از دل تو را كمترين بندهام * تن و جان به مهر تو آكندهام كنون موسم لطف فرمودن است * گناه از من و از تو بخشودن است شهنشاه بين چون كه شد عذرخواه * ببخشيد بهرام يكسر گناه دگربار خصمان او را بخواند * همه گنج دستور خود برفشاند هرآنچ آن بداختر ز مردم به زور * ستد داد با خصم بهرام گور بيامد يكى روز چوپان پير * بياورد بر درگه شاه شير ز دربان به درگاه شه راه خواست * ببردند او را بر شاه راست نماينده روى شهنشاه ديد * نشسته مهى بر سر راه ديد بدانست بهرام را پيرمرد * بر آن شاه نوآفرين ياد كرد چو شه ديد رخسار چوپان به راه * چنين گفت با مهتران سپاه كه من اين سعادت از اين يافتم * در آن روز كز پيش بشتافتم حديث سگ و گوسفندان و گرگ * به ميران خود خواند شاه بزرگ ورا داد بهرام صد گاو بيش * بر آن بر هزار و صد و شصت ميش مثال شهنشه بر آن پير داد * دو تا دورباش و يكى تير داد كه ديگر نگيرند از ايشان زكات * ز ديوان بر آن پير نبود برات تنش را چو از جاى برخاستند * به تشريف شاهى بياراستند زمين را ببوسيد صد جاى پير * ثنا خواند بر تخت و تاج و سرير به تاريخ در اين حكايت نبود * ز دستور ظلم و شكايت نبود من اين داستان در سير يافتم * چو در خواندنش تيز بشتافتم ز بهرام گور آن شه شيرمرد * فراوان حديث است اندرنورد نگنجد در اين مختصر بيش از اين * چو مىمرد آن شاه روى زمين